تبلیغات
پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید .
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
سلام دوباره به دوستان عزیز خواننده ی وبلاگ من
لطفاً در قسمت نظرات ، درخواست موضوعات مورد علاقه ی خود را
بنویسید تا من درباره ی آن ها بنویسم و منبع معرفی کنم . ترجیحاً
موضوع در حیطه ی علوم انسانی باشد .
جهنّم بر فراز برلین
تک نگاری سناریوی سقوط « آلبیسلسته »
( این مقاله توسط مدیر وبلاگ نوشته شده و از
جای دیگری اقتباس نشده است . )
مقدمه :
جمعه 9 تیرماه 1385 ، ساعت نه و نیم شب ؛
تقریباً نیم ساعتی از پایان فاجعه ی برلین گذشته است . لیوان قهوه ی
فوری را در دست دارم و کیسه ای یخ که تسکین دهنده ی سردردی است
که بعد از مسابقه به آن دچار شده ام .
جداً که تاکنون چنین جو بد و سنگینی را در هیچ ورزشگاهی ندیده بودم ؛
جز در فینال جام 90 . نمی دانم چرا همیشه سخت ترین شرایط برای
آرژانتین رقم می خورد .
واقعاً چرا باید در چنین دقایق و لحظاتی ، مربی جسور و باتجربه و
بزرگی چون « پکرمن » ، با افکار هجومی ، ناگهان تبدیل به مربی ای
ترسو و محافظه کار شود ؟ ( نکند تأثیر سوء برانکو ایوانکوویچ سرمربی
« سابق » تیم ملی کشورمان بر روی مربیانی چون پکرمن است ؟!! )
البته شاید پکرمن و تعویض هایش فقط %20 تقصیر را باید بر دوش
بکشند ؛ چون وقتی فیفا ، مافیای فوتبال و سران سیاسی و رسانه ای
پشت سر تیمی چون آلمان کلینزمن- که به نظر من حتی شایستگی فنی
برای حضور در مرحله ی یک چهارم نهایی را هم نداشته است- باشند ،
تنها راه برای تیمی مثل آرژانتین ، بردی با اختلاف دو گل یا بالاتر است
؛ بردی که کار را تمام کند و هیچ حرفی باقی نگذارد ؛ نه با اختلافی یک
گله که با هر شانتاژ و ناداوری قابل جبران است .
حال ؛ کاری است که شده و چون منی با این حرف های بیهوده که در زیر
می بینید نمی تواند آن را به اول بازگرداند ! پس با هم سناریوی سقوط
آلبیسلسته در جهنم برلین را می خوانیم .
* * *
نیمه ی اول تمام شد . نیمه ای کسل کننده و البته امیدوار کننده به دلیل
بازی منظم و حساب شده ی آرژانتین و بازی بی دقت ، بدون سازمان و
سراسیمه ی آلمان که آن ها را مستعد این می کرد که در اوایل نیمه ی
دوم گل بخورند ؛ همین طور هم شد . خوان رومن ریکلمه که چشم و
چراغ پکرمن و همه ی آرژانتینی های حاضر در ورزشگاه بود ، پشت
یک ضربه ی کرنر قرار گرفت ، مثل همیشه کات دار و زیبا سانتر کرد
و کسی گل زد که هیچ کس فکرش را هم نمی کرد ؛ روبرتو آیالا. او با
خونسردی مثال زدنی دروازه را باز کرد و ثابت کرد که بازوبند کاپیتانی
آلبیسلسته بیشتر زیبنده ی اوست تا خوان پابلو سورینی که- جدای از همه
ی توانایی های فنی انکارناپذیرش- هیچ وقت دارای خونسردی لازمه ی
کاپیتانی نبوده است .
بلافاصله بعد از گل آرژانتین تغییر عجیبی در افکار نستور پکرمن به
وقوع پیوست.( از همان هنگام که مقاله ی اسوالدو آردیلز را که ترجمه
اش در شرق چاپ شده بود ، خواندم و به نکاتی که گفته بود و برطرف
نکردن آن نکات منفی توجه کردم ، دچار شک شدم ؛ در رابطه با بازی
هوایی و فراموشی اصالت بازی زیبا و ... . ) استبان کامبیاسو در حال
گرم کردن خودش بود که روبرتو آبوندانزیری دروازه بان آرژانتین بر
روی زمین افتاد و درخواست تعویض کرد که بر اثر ضربه ای بود که
میروسلاو کلوزه با زانو به پهلوی او وارد کرده بود . ( به نظر من در
این صحنه کلوزه حد اقل مستحق کارت زرد بود اما لوبوس میشل داور
بازی حتی خطا هم اعلام نکرد ! که این جزو ناداوری های پر تعدادی بود
که در نیمه ی دوم در حق آرژانتین صورت گرفت . ) و به ناچار پکرمن
دست به تعویضی اجباری زد و لئوناردو فرانکو ، سنگربان جوان
اتلتیکو مادرید اسپانیا را به میدان آورد . همه ی آرژانتینی ها امیدوار
بودند که ماجرای جام 1990 و مصدومیت پمپیدو گلر اول آرژانتین و
درخشش سرجیو گویگوچه آ جانشین او ، تکرار شود ؛ امّا افسوس
. اتفاقی که منجر به نابودی تدریجی نحوه ی بازی آرژانتین شد ، با
تعویض های پکرمن ادامه یافت . استبان کامبیاسو- که آدم با دیدن بازی
های متوسط او در تیم ملی ، باید جای خوان سباستین ورون همبازی او
در اینتر را خالی کند- به بازی آمد ؛ جایگزین کسی شد که تعویض او آه
را از نهاد همه برآورد . با بیرون رفتن رومن ریکلمه ، کم کم ترس از
افکار محافظه کارانه ی پکرمن بر قلبم چنگ انداخت . سناریوی شکست
با تعویض خولیو کروز با هرنان کرسپو ادامه پیدا کرد ؛ درحالی که می
شد افسوس را در چهره ی لیونل مسی روی نیمکت خواند . آلمانی ها به
حمله روی دروازه ی آرژانتین- که با رفتن ریکلمه در لاک دفاعی فرو
رفته بود- ادامه دادند . ناگهان ؛ در هجومی از سمت راست خط دفاعی
آرژانتین ، فابریتسیو کولوچینی- که در اصل پست تخصصی اش در
دپورتیوو مدافع میانی است نه مدافع راست- جاماند . و میشائیل بالاک در
نفوذی هوشمندانه ، توپی را ارسال کرد که بعد از دو ضربه به گل
تساوی بخش آلمان تبدیل شد . جداً که خلأ خاویر زانتی در سمت راست
احساس می شد ؛ کسی که پکرمن با یکدندگی ، او را به عنوان جلوگیری
از بالا رفتن میانگین سنی خط دفاعی تیمش ، کنار گذاشت و از آن موقع
آیالا ، بوردیسو ، اسکالونی و کولوچینی را در آن منطقه آزمایش کرد که
هیچ یک صددرصد جواب ندادند . در ضمن ، نمی دانم که تا به حال ،
کسی توجه کرده است که چرا هر چهار مدافع آرژانتین در این بازی و به
خصوص دو مدافع میانی آن ها ( هاینزه و آیالا ) بیش از 1 متر و 80
سانتی متر قد نداشتند ؛ تا بازیکنی مثل کلوزه بتواند به آن راحتی سر بزند
و بسیاری موقعیت های خطرناک دیگر به وجود بیاید ؟ یا چرا گابریل
هاینزه که پست اصلی و تخصصی اش دفاع چپ است ، چون پکرمن
می خواهد او فیکس باشد ، در دفاع وسط بازی کند ؛ در حالی که
مدافعینی مطمئن و با فیزیک مناسب مثل نیکلاس بوردیسو و گابریل
میلیتو و لندرو کوفره روی نیمکت نشسته اند ؟
به هر حال بازی فرسایشی و فیزیکی دو تیم همین طور ادامه یافت و در
نهایت ، منجر به ضیافت که نه ، به گرداب پنالتی ها شد . آه ! این پنالتی
های لعنتی و تکرار پنالتی وحشتناک آندریاس برمه در سال 90 .
سرانجام لئوناردو فرانکو در دروازه ، هیچ کاری نتوانست بکند ( یاد
گویگوچه آ و کارلوس روآ به خیر ! ) و سناریوی فروپاشی آلبیسلسته به
پایان رسید .
* * *
آلمان یورگن کلینزمن برای قهرمانی و صعود همه چیز داشت جز
شایستگی فنی . آن ها میزبان بودند ، از حمایت نابرابر تماشاگران ،
حمایت سران سیاسی ، اقتصادی و رسانه ای ، و حمایت فیفا برخوردار
بودند ؛ اما چه تیمی ؟ تیمی ماشینی و بازیکنانی بدون ویژگی فردی که
گویی از دستگاه بیرون آمدند و کادر فنی حقیر و بی تجربه ای که
مدیر فنی اش ( اولیور بیرهوف ) با همبازی سابقش در میلان
( آیالا ) همچون یک بازیکن جوان و آشوب طلب ، درگیر می شود و نیز
، حربه هایی حقیرتر و مذبوحانه تر .
در هر حال جدا از شکست فکری و فنی کادر فنی و بازیکنان آرژانتین ،
چندین عامل دیگر برای این شکست دست به دست هم دادند :
چرا هیچ وقت در طول بازی چهره ی « ال دیه گو »- روحیه ی
تماشاگران آرژانتین- از قاب دوربین تصویربرداران ( به قول امیر
پوریا ، کارمند صفت و بیش از حد متوسط ) آلمانی ، پخش نشد ( و بعداً
مشخص شد که اسطوره ، راهی به داخل ورزشگاه ، پیدا نکرده است ! )
؛ در حالی که ، بیش از 12 بار چهره ی فرانتس بکن باوئر را دیدیم !
تلویزیون آلمان حتی به خود زحمت نشان دادن تصویر آهسته ی صحنه
نوشته شده توسط رحمان ساعت 03:07 ق.ظ موضوع مطلب : عمومی ,
ویرایش شده در شنبه 14 مرداد 1385 و ساعت 03:08 ق.ظ
سلام دوستان
آغاز سال ۱۳۸۵ خورشیدی را شادباش
می گویم وامیدوارم که سال خوبی را در
پیش داشته باشیم و چالش هایی که
گریبان گیر ایران عزیزمان شده است
بر طرف شود .
با ابراز ارادت به این میهن و اهالی آن
امروز برای جلوگیری از شایعات تصاویر موهنی را که یک نشریه ی دانمارکی اقدام به چاپ آن کرده است ، در صفحه ی وب قرار می دهم تا شما مسلمانان پی به کنه این اقدام و عمق فاجعه ببرید .

برای دانلود تصاویر در اندازه ی واقعی می توانید از لینک زیر استفاده کنید :
http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/b/b0/Jyllands-Posten_Muhammad_drawings.jpg
با عرض تسلیت به مناسبت عاشورا و تاسوعای حسینی
امروز مطلبی تاریخی درباره ی اسماعیلیه ی الموت داریم .
حسن صباح در الموت
دژالموت که حسن صباح آن را به عنوان ستاد فرماندهی و پایگاه مرکزی خود برگزید.برصخرهای بلند.در کوهستانی قرار داشت که دست یافتن به آن بسیار مشکل بود.به گفته {زکریای رازی قزوینی}صاحب کتاب{آثار البلاد و اخبار العباد}دژ الموت در آن دزران ناحیه پر درختی بود و اهل دیلم که به جنگجویی و دلاوری معروف بودند.درآنجا زندگی می کردند.بنا به گفته{ یاقوت حموی}صاحب کتاب {معجم البلدان}به دلیل این که دژ الموت بین راه قزوین و کرانه دریای خزر واقع بود.کلید دروازه دیلمان محسوب می شد.الموت امروزه نام یکی از بخشهای کوهستانی شمال شهرستان قزوین است.این بخش از شمال به کوهستان مازندران واز جنوب به طالقان و از مشرق به گردنه ای معروف به {شیر بشم}و از مغرب به چهار ناحیه و رودبار محمد زمان خانی و خشکه رودبار محدود است.{حمد الله مستوفی}در اثر برخود{نزهه القلوب}طول و عرض جغرافیایی قلعه الموت را تعیین کرده است و می نویسد:{طولش از جزیره خالدات 85 درجه و 37 دقیقه و عرض آن از خط استوا36 درجه و 21 دقیقه است.{عطا ملک جوینی}کوهی را که قلعه الموت بر فراز آن ساخته شده به شتری که زانو زده و گردن خود را بر زمین نهاده.تشبیه کرده است.واژه الموت از دو جز ترکیب شده است:جز اول{اله}وجز دوم{اموت}.واژه{اله}هنوز در زبان مردم رودبار الموت و همسایگان آنان یعنی اهالی گیلان و مازندران زنده و به معنی عقاب است.اغلب کشاورزان الموتی برای نفرین به مرغانی که به زراعت آنان آسیب می رسانند.می گویند:{اله تره بزنه}یعنی{عقاب تو را بزند.}علاوه بر این.در ترکیب بعضی از نامهای محلی این واژه به چشم می خورد؛از جمله{اله نشین بند}یعنی بند عقاب نشین که تپه بلندی در نزدیکی زوارک در بالای رودبار الموت است.در متون قدیمی از جمله کتاب{التفهیم فی صناعه التنجیم}اثر{ابو ریحان بیرونی}{اله}به معنی عقاب آمده است.جز دوم این ترکیب یعنی{اموت}را بیشتر مورخان ا مصدر آموختن دانسته اند.می گویند زمانی یکی از امیران دیلم هنگام شکار.عقابی را به پرواز در آورد.عقاب بر آن صخره بلند نشست و امیر آن مقام را شایسته ساختن دژی دید و قلعه ای مستحکم بر آن بلندی بنا کرد.به این دلیل نام دژ را{آله آموخت}گذاشت که به مرور زمان و بر اثر کثرت استعمال به الموت تبدیل شد.دژ الموت به قول حمد الله مستوفی در عهد{متوکل عباسی}و به دست الداعی الی الحق{حسن ابن زید}که رهبر زیدیه در شمال ایران بود بنا شد.عطا ملک جوینی که به همراه لشکریان مغول به دژ الموت وارد شده و کتابخانه معروف آن را مطالعه و بررسی کرده است.درباره الموت می گوید:{ملوک دیلم را که ارجستان{آل جستان}گفتندی.یکی از ایشان در سنه سته و اربعین و ماتین بر این کوه عمارتی آغاز کرد و ملوک دیلم را بدان افتخار بودست و شیعه اسماعیلیه را استظهار بدان.}
از خلال منابع تاریخی بر می آید که دژ الموت در سده دوم هجری قمری بنا شده و در زمان حسن صباح قلعه ای مستحکم و آباد بوده است.قلعه الموت پس از علویان مازندران که بنا کننده آن بودند به تصرف مرد آویج و آل زیار و پس از آن آل بویه درآمد و پس از آن آل بویه سلجوقیان آن را تصرف کردند.در زمان رسیدن حسن صباح به الموت قلعه الموت در دست {علوی مهدی}بود که از طرف سلطان ملکشاه سمت امارت قلعه را داشت.{حسین قائنی}،از داعیان زیرک حسن صباح،مامور نفوذ به قلعه الموت شد.وی با علوی مهدی رییس سربازان سلجوقی طرح دوستی ریخت و آنجا را به مذهب اسماعیلی دعوت کرد.
زمانی که علوی مهدی فرمانده قلعه با خبر شد که عده ای از نگهبانان و سربازان تحت فرمان او به اسماعیلیان ملحق شده اند،حیله ای اندیشید تا خود را از خطر شورش آنان در امان نگه دارد.او در ظاهر،دعوت حسین قائنی را پذیرفت تا اسماعیلیان را کاملا شناسایی کند.علوی مهدی با این حیله سربازانی را که دعوت اسماعیلیان را پذیرفته بودند شناخت و ایشان را به بهانه های گوناگون از دژ بیرون فرستاد و دروازه قلعه را محکم بست و گفت:{دژ از آن سلطان است و بیگانه را به درون آن راه نیست.}در عین حال اوضاع مناطق اطراف دژ و اثر عمیق تبلیغات داعیان اسماعیلی بر مردم ساکن در اطراف دژ و حتی سربازان داخل دژ بر علوی مهدی پوشیده نبود.پس از گفتگو و وساظت حسین قائنی رانده شده گان دوباره به دژ وارد شدند ولی کاملا واضح بود که دیگر از علوی مهدی اطاعت نمی کردند.پس از گذشت چند روز از این مساله حسن صباح در شب چهارشنبه ششم رجب 483 ه.ق به همراه عده ای از طرفدارانش با نام مستعار{دهخدا}وارد دژ شد و پس از چند روز علوی مهدی را کار بر کنار کرد.علوی مهدی که توان مقابله و مقاومت را در خود نمی دید از دژ بیرون رفت و قلعه الموت بدون خونریزی به تصرف حسن صباح براتی بدین مضمون به عهده رئیس مظفر،امیر اسماعیلی دژ گردکوه در سمنان نوشت:{رئیس مظفر حفظه الله مبلغ سه هزار دینار بهای دژ الموت به مهدی رساند.}
مهدی علوی هنگام خروج از قلعه الموت برات را گرفت ولی پیش خود فکر کرد که چه طور امکان دارد مردی مثل رئیس مظفر که در دستگاه سلجوقی دارای جاه و مقام است به نامه و برات یک نفر شورشی ضد حکومت و اسماعیلی مذهب اعتنا کند.او غافل از این بود که رئیس مظفر مدتها پیش از این دعوت حسن صباح را پذیرفته و به کیش اسماعیلیان در آمده است.علوی مهدی در پی گرفتن و نقد کردن برات بر نیامد تا این که پس از مدتی تنگدست شد و برای امتحان برات را نزد رئیس مظفر برد و او هم {در حال خط ببوسید و زر بداد.}
پیروان حسن صباح یک تصادف محض را در تاریخ به حساب کرامات او گذاشتند و آن این است که واژه{الموت}{اله-اموت}ال،ه،الف،م،و،ت-1-30-5-1-40-6-400 به حساب ابجد با سال ورود حسن به دژ یعنی 483 ق برابر است.
حسن صباح پس از تصرف قلعه الموت قبل از انجام هر کار استحکامات قلعه را تعمیر و بازسازی کرد و به تدارک امکانات زندگی در آنجا پرداخت.او برای حل مشکل آب که مساله ای حیاتی در مقابله با محاصره بود دستور داد از کوه مجاور{اندجرود}جوی آبی بکشند و آب را به الموت بیاورند.همچنین به فرمان او آب انبارهای بسیار بزرگ که آثار آن هنوز هم باقی مانده است در دل سنگ کندند و آب را ذخیره کردند.کندن چاه آبی در دل صخره نیز آغاز شد.پس از استحکام دژ اسلحه و آذوقه فراوان به قلعه بردند و برای مقابله با حمله و محاصره سپاه سلجوقی که دیر یا زود انجام می گرفت آماده شدند.در آن روزها فقط هفتاد تن در دژ اقامت داشتند.وقتی حکومت سلجوقی به محل اقامت حسن صباح پی برد دستور نابودی او را صادر کرد ولی قدرت حسن صباح را دست کم گرفت و به قوای محلی دستور داد به قلعه حمله کنند و حسن و پیروانش را نابود سازند.{امیر یورنتاش}که الموت و رودبار را به عنوان اقطاع از ملکشاه گرفته بود به الموت حمله کرد.حمله یورنتاش اولین حمله از سری حملات پایان ناپذیر سلاطین سلجوقی به الموت و سایر قلاع اسماعیلی بود که به دلیل مقاومت سرسختانه اسماعیلیان با شکست مواجه شد.یورنتاش پی در پی به دژالموت تاخت و چون از تصرف آن مایوس شد به مردم عادی و کشاورزان اطراف قلعه حمله کرد و به غارت و کشتار آنان پرداخت.ساکنان قلعه الموت مردانه با محاصره کنندگان می جنگیدند ولی اندک اندک به دلیل کاهش میزان خواربار و آذوقه کار بر ایشان سخت شد و هر فرد تنها آن قدر غذا می خورد که توان ایستادن بر باروی دژ را داشته باشد.حسن صباح برای تقویت روحیه اسماعیلیان ساکن دژ به آنان گفت:{از خدمت امام مستنصر با الله،{به من}خبر رسید که رفیقان از این موضع انتقال نکنند که اقبال در این مقام به ایشان روی آورد.}
به دلیل این که یورنتاش اقطاع دار الموت و رودبار در سرکوب کردن حسن صباح و یارانش کاری از پیش نبرده بود در اوائل سال 485 ق ارسلان تاش از فرماندهان بزرگ سپاه سلجوقی با لشکری بی رحم مامور دفع اسماعیلیان و تسخیر دژ الموت شد.ارسلان تاش قلعه را کاملا در محاصره گرفت و کار را بر دژنشینان سخت تر کرد.حسن صباح در یکی از شبهای سخت محاصره پیکی نزد {دهدار بوعلی} فرستاد و درخواست نیروی کمکی کرد. دهدار بوعلی از داعیان فعال اسماعیلی بود وعده زیادی را در قزوین،طالقان و کوهپایه ری دعوت کرده و به مذهب اسماعیلی در آورده بود.اوبا سیصد نفر از افراد زبده،با سلاح و آذوقه کافی برای یاری حسن صباح حرکت کرد . آنها در تاریکی شب خود را به پای الموت رساندند و به کمک ساکنان قلعه و همراهی مردم محل که از ظلم و تعدی سپاه سلجوقی به تنگ آمده بودند،به لشکریان ارسلان تاش شبیخون زدند و جمعی را کشتند و مابقی را منهزم کردند. اسماعیلیان غنایم فراوان از اسلحه گرفته تا اطعمه و اشربه،غلات و حتی لباس به دست آوردند و آنها را به قلعه الموت انتقال دادند. این اولین پیروزی ساکنان دژ الموت بر سپاه سلجوقی و آغاز راهی سخت و طولانی بود.